تبليغاتX
این فصل را با من بخوان

این فصل را با من بخوان

دیگر تمام شد

فصل ها تمام می شوند و می روند .یک روز هم ما تمام می شویم و  با فصل ها می رویم.

من تمام شدم.اینجا تمام شد. دیگر فصل ها را با من نخوان....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/16ساعت 10:39  توسط دست ها  | 

چقدر روزهای شهادت خوب است

با دوست هایم قرار گذاشته بودیم که برویم بیرون.فردا شهادت بود و تعطیل بود و کسی کاری برای انجام دادن نداشت و درسی برای خواندن و بهانه ای برای آوردن!توی خیابان راه میرفتیم و بلند بلند میخندیدیم.به این فکر میکردیم که شاید خدا مسخمان کند و میمون شویم و بیشتر خنده مان میگرفت.نگین جریان کیفقاپی مادرش را تعریف کرد و اینکه چه طور دزد مادرش را ۱۰ متر روی زمین کشید تا کیفش را بقاپد و ما همین طور که از خنده اشک توی چشم هایمان جمع شده بود و دولا دولا راه میرفتیم گفتیم آخی و باز خندیدیم.رفتیم توی یک کافی شاپ.پر از دختر و پسرهای جوانی بود که تازه داشتند دست های هم را می شناختند.گارسون امد سفارش بگیرد.میز روبه رو را نشان دادم و گفتم ۴ تا از اونایی که اونا دارن می خورن.بعد خندیدیم.گارسون اسمش را گفت.یک اسم بیخودی هم داشت.سفارشمان را آورد.هر کدام خاطرات دانشگاهمان را تعریف می کردیم و می خندیدیم.صدایمان بلند بود.خلوت عاشقان را بهم می زد.مدیر کافی شاپ با بی ادبانه ترین لحن ممکن تذکر داد که ارامتر.گفتم آقا شما حق ندارید اینجوری حرف بزنید.اینجا که کتابخانه نیست همدیگر را نگاه کنیم جیکمان در نیاید.چیزی نگفت.رفت.بی ادب نبودم.شان هرجایی را می دانستم.دلم خنده می خواست بعد مدت ها.دلم نمی خواست خنده هایم را کسی تحقیر کند.از کافی شاپ زدیم بیرون.جایی بهتر از خیابان نداشتیم برای وقت گذرانی و با هم بودن. یک ساعتی توی خیابانها پرسه زدیم.بابا زنگ زد که کجایی بیام دنبالت بریم مسجد.امشب بابا بزرگ شام نذری میدهد.مسجد را دوست داشتم.آدم های آنجا را دوست داشتم.همه شان ادم های محله ی کودکی ام بودند.همه ی فامیل ها آنجا جمع بودند.آن شب بعد سال هل جعفر و جاسم را دیدم.همبازی های دوران کودکیم.دم در مسجد ایستاده بودند.دلم میخواست برم بزنم پس گردنشان و بگویم چه طورین پسرا.اما خب!!توی مسجد قیافه ی ادم ها چقدر برایم اشنا بود.مامان های آن موقع دیروز مادر بزرگ شده بودند.بچه ها همه بزگ شده بودند.چشمم افتاد به فاطمه چاقالو.دختر تپلی که شناختم از او در حد دختر آنور کوچه ای بود.یاد آن روز افتادم که دو موتور سوار می خواستند بدزدندش و او از بس چاق بود نتوانسته بودند بلندش کنند.و این موضوع تا مدت ها شده بود مایه ی ترس و خنده مان.دلم می خواست فاطمه چاقالو را بغل کنم و ببوسمش.اما فقط توی چشم هایش خیره شدم.حتی لبخند هم نزدم.مراسم تمام شد.داشتیم میامدیم خانه که مامان یاد پری خانم افتاد که شب ۴۸ ام حلیم می پخت.گفت برویم انجا.چند سالی بود که ندیده بودمشان.از سوم دبیرستان شاید.درس و المپیاد و کنکور و دانشگاه لعنتی همه ی پیوندهایم را قطع کرده بود.رفتیم انجا.در حیاط باز شد.پری خانم و چند زن همسایه نشسته بودند توی حیاط.دختر کوچکترش هم توی حیاط بود.وارد حیاط که شدم به وضوح برق شادی را توی چشم هایش دیدم.موهایش را رنگ کرده بود و تپل تر شده بود.چقدر قیافه اش عوض شده بود.محکم بغلش کردم و بوسیدمش.سریع دوید بالا و خواهرش را صدا کرد.چقدر خوب است که هنوز ادم هایی وجود دارند که دوستت دارند که دلت خوش می شود وقتی می بینیشان.تا ساعت ۰۰.۳۰ با هم بودیم و از هر دری حرف زدیم.حلیم هم آرام آرام داشت برای خودش می پخت.کمی حلیم هم زدم و آرزو کردم لحظه های خوش هیچ وقت تمام نشوند.کوچه شان فقط ۳ تا کوچه بالاتر از ما بود و ما این همه از هم دور شده بودیم.اصرار کردند که شب را انجا بمانم.اما خانه را دوست تر داشتم.با مامان برگشتیم خانه.باران قشنگی می زد. روزهای شهادت خوب است.تعطیلی دارد.دیدار دارد.نذری دارد.حلیم دارد.و من چقدر از همه ی چیز های خوب خوشم می آید...                                                                   

+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/15ساعت 14:2  توسط دست ها  | 

اون یک آشغال تمام عیار بود

مگس ها این را ثابت کرده بودند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/14ساعت 13:32  توسط دست ها  | 

یاد آن شب افتادم که هوا سرد بود و باران نم نم میزد و  با آزاده توی حاشیه ی خیابان راه می رفتیم و

ساز دهنی می زدیم و مردم جوره بدی نگاهمان می کردند و نخاله هایشان هم میرقصیدند.خوشحال

بودیم.آن شب خوشبخت بودیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/11ساعت 12:42  توسط دست ها 

toy story 3

وقتی صاحبی نداری قلبتم نمیشکنه...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/10ساعت 17:16  توسط دست ها  | 

آرزو دیگه !!!!

از آرزوهای یک دانش اموز کلاس سوم:

خدایا ای کاش من گاو بودم.تا از شیرم پنیر و کره و ماست درست می کردم!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/15ساعت 19:20  توسط دست ها  | 

بیرون لطفا!!!

داریم با آزاده درباره ی امتحاناتمان صحبت میکنیم.پیش بینی میکنیم که نمره هایمان افتضاح شود.۲۰ واحد اختصاصی داریم.درس هایی که تا حالا هیچ کدامشان را نخوانده ایم.سر هیچ کلاسی به درس گوش نداده ایم.هیچ جزوه ای ننوشته ایم.حالا که اخر ترم شده افتاده ایم به جزوه جمع کردن و غلط کردن!قول تخیلی داده ام به بابا که معدل الف شوم و برایم لپتاب بگیرد.پیش بینی میکنیم که در بهترین حالت ۴ واحد را فیکس میفتیم.پیش بینی میکنیم که اگر شبانه روز هم درس بخوانیم و دستشوئی هم نرویم باز نمیرسیم یک دور بزنیم همه درس ها را!پیش بینی میکنیم که ترم بعد کلاس هایمان در بدترین ساعات برگزار میشوند.مثلا جمعه ۴-۲  دوشنبه ۲-۱۲ شب.چون سیستم انتخاب واحد بر اساس معدل است و هر کس که معدلش بیشتر باشد زودتر انتخاب واحد میکند و هرچی استاد آشغالیست می افتد به ما خنگ های درس نخوان!پیش بینی میکنیم که توی لیست حضور غیاب اسم مان را با فونت ریز توی حاشیه مینویسند.توی دانشگاه تردد را برایمان ممنوع می کنند چون باعث اشاعه ی فرهنگ درس نخوانی میشویم!بهمان غذا نمیدهند.خوابگاه نمیدهند.باید تو چادر بخوابیم آنهم با فاصله ی ۲ کیلومتری از دانشگاه.هی پیش بینی میکنیم و میخندیم.وقتی یادمان می اید سر کلاسیم که استاد فریاد می کشد:نیم ساعت آخر کلاس را آمده اید هرر و کرر هم میکنید.بیرون لطفا!!!
+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/04ساعت 12:41  توسط دست ها  | 

روزی تصویر مرا در تلویریون خواهی دید.به بچه هایت میگویی: اینو نگا.میشناسمش.روزی توی اتوبوس کنار من نشسته بود و کوچک بود و ترسیده بود و نا امید.من بهش امید دادم.گفتم نایست.برو.آره بچه ها اون زندگیشو مدیون منه...!
+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/20ساعت 11:34  توسط دست ها  | 

مامان قدش کوتاه است.مامان تپلی است.مامان همیشه می خندد.زود گریه اش می گیرد.زیاد گیر می دهد.همه ی احساسش کف دستش است.مامان دوستم دارد و می دانم.

بابا چشم هایش روشن است.موهایش خاکستری است.همیشه همه را می خنداند.خنده های خودش اما الکی است.بابا بی خیال است.بابا گیر نمی دهد.بابا گریه نمی کند.بابا دوستم دارد و نمیدانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/18ساعت 13:39  توسط دست ها  | 

دل نوشت

کلاه سویشرتم را کشیدم روی سرم.به رهگذران خیره نشدم.مبادا که بشناسندم.مثل مجرم ها راه می رفتم.شلوار شش جیبم پایم بود.بی هدف.اخمو.خسته.بیخود.قایمکی می رفتم.نصف شهر کوچکمان را گز کردم.هندز فری در گوش.

صدا های بیرون را نمیشنیدم.به سمت پارک شهر می رفتم.با آهنگ می خواندم.وای وای فرهاد من.نمیدانستم که پسر انگشتر عقیق به دست پشت سرم است.از من ترسید انگار.سرعتش را زیاد کرد و از کنارم رد شد.


رفتم توی پارک.تاریک بود.سایه ای دنبالم بود.نگاهش نکردم.صدایش را نشنیدم.با خودم فکر کردم چقدر شبیه فراری ها شدم.و خنده ام نگرفت.
مامان نمی دانست کجایم.هوا تاریک  بود و کسی نگرانم نبود.و من این را دوست داشتم.
فکر میکردم پارک مقصدم باشد.اما مقصد من هیچ حا نبود.می خواستم به خانه برگردم.نه ورزشکار بودم نه با کسی قرار داشتم.نه هیچ چیز دیگر.میخواستم از پل هوایی رد شوم.پسر های زیر پل بد نگاهم میکردند.روی پل بودم.میترسیدم.یکی دنبالم بود.نگاهش کرد.نگاهش مهوع بود.دویدم.

قلبم تند میزد.دستم میلرزید.پایین پل بودم.من فقط تنها بودم همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/09/03ساعت 19:43  توسط دست ها  |